X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

کجا گمت کردم؟!

دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391

آلبوم "خاطرات مبهم" با صدای رضا یزدانی و موسیقی "کارن همایونفر" به تازگی منتشر شده است. در این آلبوم "کجا گمت کردم؟!" را با ترانه‌ای از من می‌شنوید:


کجا گمت کردم، تو این شب جاری
هنوز می‌خوابم، هنوز بیداری
هنوز خوش‌بینی به سبزی فردا
کجا گمت کردم، کجای این دنیا
×
ما اهل هم بودیم هم‌شب و هم‌فانوس
کجا گمت کردم، کجای این کابوس
پشت کدوم ابر بارونی پاییز
کجای این هق هق، این گریه ی یکریز

(تمام رویا رو پی تو باید گشت
از خاطره، از اشک، باید به تو برگشت
باید تو رو پرسید از بهت آئینه
از زخمی که بی تو محتاج تسکینه)

شاید که برگردی، شاید که پیداشی
شاید که آغازی در انتها باشی
×
تمام دیروزو پی تو می‌گردم
کجا گمم کردی، کجا گمت کردم؟

* دو بیت داخل پرانتز به دلیل طولانی بودن ترانه اجرا نشده است

فانوس

چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1389

 فانوس روشن کن! شب اتفاقی نیست...

خورشید خاموشه، اینجا چراغی نیست...

فانوس روشن کن! تا عشق پیداشه

تا ماهی این تُنگ راهیِ دریاشه

پنهون نشو تو شب! این راه مسدوده

خاموش می‌میریم...تا بوده این بوده

تا بوده غم بوده رو شونه‌های ما

تقدیرُ بشکن تا روشن بشه فردا

از کینه خالی شو! از هر چی تاریکه

تا بوسه هجرت کن! خورشید نزدیکه

این خواب سنگینو وقف پریدن کن!

شب اتفاقی نیست...فانوس روشن کن!

دخترم

چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388

شعر ساده و کودکانه‌ای برای دخترمان! که چهار ماه دیگر به دنیای ما پا می‌گذارد!


دخترم

دخترم همین روزا دنیا می‌آی
رو زمین آدما پا می‌ذاری
می‌آی و با اومدن به خونه‌مون
با خودت امید و شادی می‌آری

دخترم! یادت باشه که خونه‌مون
خونه‌ی یه عشق پاک و بی‌ریاست
مادرت عاشق‌ترین زن زمین
پدرت یه شاعر بی‌ادعاست

شاعری که تو خیابونای شهر
گریه کرد و بازَم از شادی نوشت
خسته از خواب یه پرواز بلند
تو قفس موند و از آزادی نوشت
**
دخترم! فرشته‌ی زیبای من!
کاشکی دنیای تو آفتابی باشه
پرِ پروازتُ هیشکی نچینه
آسمونِ رویاهات آبی باشه

کاشکی تو ایرانِ فرداهای تو
همه بیدار، همه دل‌شاد باشن
کاشکی اون روز برسه که تو وطن
همه‌ی آدما آزاد باشن
**
دخترم! اگه یه روز از روزگار
از زمین و آدماش خسته شدی
اگه عاشق شدی و دلت شکست
اگه تنها، اگه پربسته شدی

بِدون اینُ که وجودت رو زمین
حاصل یه عشقِ بی‌نهایته
حاصل عشق دو آدم که فقط
آرزوشون واسه تو سعادته

18/آذر/1388

بیزاری

دوشنبه 2 آذر‌ماه سال 1388

«برای میثم یوسفی که مثل من آرزو دارد خوب و تمیز بمیرد!»

دیشب برای تو می‌مردم
امشب برای خودم زنده‌م
حسی برای ضجه زدن نیست
واسه همینه که می‌خندم

دیشب تو پیش دلم بودی
امشب به راه خودم می‌رم
مثل یه خر تو گِل فرو رفتم...
من آرزومه تمیز بمیرم!

من آرزومه شکل خودم باش
نه شکل خنده‌های تو قاب پوسیده
بیزارم از نمایش تزویر و
از آینه‌ای که رو اون نگات ماسیده

دست خودم که نیست
با این که دوستت دارم
از هرچی بوی تو می‌ده
شدید بیزارم

...

ناگفته ها

سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1388

نمایی از فرهنگسرای دانشجو (شفق)

1)

پنجشنبه‌ی هفته‌ی پیش، بعد از مدت‌ها -که دقیقش دو سال و نیم می‌شود- به خانه‌ی ترانه رفتم. به جلسه‌ای که هنوز به همت افشین یداللهی و دیگر دوستان پا برجاست و همچنان به کار خود ادامه می‌دهد. جلسه طبق روال سال گذشته در «کانون ادبیات ایران» برگزار شد و حاصلش برای من، شنیدن چند ترانه‌ی خوب و البته دیدار بسیاری از دوستان قدیمی بود.
خوشبختانه قرار است از این هفته این جلسات در «فرهنگسرای دانشجو» یا همان شفق خودمان در یوسف‌آباد برگزار شود. سالن آمفی‌تئاتر این فرهنگسرا هم جای بیشتر و سن مناسب‌تری هم دارد، هم تا دلتان بخواهد حال و هوای نوستالژیک دارد. اگر شما هم هوای ترانه شنیدن به سرتان زده می‌توانید پنجشنبه همین هفته عصرتان را، از ساعت 14 تا 17، در شفق بگذرانید.

2)
از اردیبهشت، شروع کرده‌ام به خواندن فیلمنامه‌ها و نمایشنامه‌های «بهرام بیضایی». با خواندن هر نمایشنامه و فیلمنامه بیش از پیش متحیر شده‌ام از استادی او که به حق سزاوار این عنوان است. در فاصله‌ی میان خواندن دو فیلمنامه، «دیباچه نوین شاهنامه» و «اِشغال»، فرصت مطالعه‌ی «جدال با جهل» دست داد. کتابی که شرح گفتگوی «نوشابه امیری» با استاد است. گفتگویی که به ویژه در بخش نگاه بیضایی به مردم در فیلم‌هایش، بسیار آموختنی‌ست.
«جدال با جهل» را نشر ثالث در خرداد 88 منتشر کرده است.

3)
... و یک ترانه برای این روزها

ناگفته‌ها

رو به تنهایی نشستم، خاطراتم توی دستم
گوشه‌ی بغضم نوشتم، خیلی خسته‌م، خیلی خسته‌م
از خودم، از کار و بارم، از سکوت روزگارم
از منی که پر ابرم اما هرگز نمی‌بارم
خسته‌ام از این مترسک، از یه آینه پر شکلک
عاصی‌ام از این دورویی، از یقینی که پر از شک

«سینه‌م از نگفته‌های تلخ پره
رو سرم سایه‌ی یک گازانبره
قیچی سکوت به دست خودمه
دم به دم داره صدامو می‌بره»


یه جایی باید رهاشم، می‌تونم پرنده باشم
می‌تونم از این هوای بد و آلوده جداشم
جراتم باش تا نسوزم، گوشه‌ی قفس نپوسم
کمکم کن تا بتونم روی خورشیدُ ببوسم

«سینه‌م از نگفته‌های تلخ پره
رو سرم سایه‌ی یک گازانبره
قیچی سکوت به دست خودمه
دم به دم داره صدامو می‌بره»


ح.ع

معتاد!

یکشنبه 19 مهر‌ماه سال 1388
اولین جشنواره ترانه را، خانه‌ی ترانه با همراهی چلچراغ برگزار کرد. برخلاف این بار که به ترغیب و اصرار میثم در جشنواره ترانه‌های سرزمین مادری شرکت کردم، آن‌روزها برایم سرشار انگیزه و امید به آینده‌ی ترانه بود. خاطرم هست که سه ترانه در ژانرهای عاشقانه و اجتماعی را فرستادم و در نهایت ترانه‌ی «معتاد» دیپلم افتخار بهترین ترانه‌ی عاشقانه را برد. تندیس برترین ترانه‌ی عاشقانه را رفیق دیرآشنایم «علی احمدی» برد و ترانه‌سرای خوب خانم «فروه مخصوص» دیپلم افتخار دیگری را. قرار گرفتن در کنار این دو همکار خوب، و البته متاسفانه کم‌کار، برایم همیشه از خود آن جایزه مهم‌تر بوده و هست.
در همان سالها، یعنی اوایل دهه هشتاد، این ترانه را در اولین و آخرین کتاب ترانه‌ام «می‌بوسمت ای ماه» چاپ کردم. همان زمان هم حس می‌کردم این ترانه سطرهای گمشده‌ای دارد و باید کاملش کرد. این اتفاق به تازگی افتاد و آنچه می‌خوانید نسخه‌ی به‌روز شده‌ی آن ترانه‌ی قدیمی است.


این ترانه را پیشکش می‌‌کنم به «افشین یداللهی» که همیشه به من و این ترانه لطف بی‌حدی داشته است.

معتاد

ما به هم معتادیم! عاشق اما هرگز
تا لبِ خطِ سقوط، تا چراغ قرمز

ما به هم معتادیم! مثل دو هم‌زنجیر!
نه همیشه خرسند، نه همیشه دلگیر

با همیم و تنها، می‌گریزیم از هم
شبی همچون زخمیم، شب دیگر مرهم

ما به هم معتادیم! به شب همدیگر
به نفس‌های درد، به عذاب آخر

طاقت ماندن نیست، جرات دوری نیز
گرچه سبزیم اما، از درون چون پاییز

همچو برگ خشکی در مسیر بادیم
بیقرار هم نه! ما به هم معتادیم!


× با یک دنیا احترام به «ایرج جنتی عطایی» که فاصله میان «محتاج» او و «معتاد» من، از اینجاست تا دهه‌ی پنجاه، از بزرگی ایرج تا کوچکی من

نامه‌ای سرگشاده به یک همسر گرامی!

شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1388

 

فردا، 30 فروردین، دومین سالگرد آغاز هم‌سقفی و همراهی من و توست! برای من که روزگاری دقایق با تو بودن را از میان روزهای سنگین تنهایی جستجو می‌کردم و غنیمت می‌دانستم، دو سال با هم بودن، یعنی بهشتی که خوابش را هم ندیده بودم! دو سالی که به خاطرات خوش و تجربه‌های آموختنی گذشت. دو سالی که در آن دنیای واقعی را با تمام وجود لمس کردیم و فهمیدیم که با شعر و احساس و دوست‌داشتن‌ِ صرف، نمی‌شود چرخ زندگی را چرخاند اما بی همه‌ی این‌ها، زندگانی، زنده‌مانی است و تلاشی بیهوده برای نفس کشیدن!  

در تمام این دو سال پا به پای هم جنگیدیم و سنگر به سنگر جلو رفتیم. اکنون که سر بر می‌گردانم و راهِ رفته را نگاه می‌کنم، می‌بینم همه جا خدای خوب، خدای بزرگ، نه تنها دستان ما را گرفته‌، که ما را بر شانه‌های خود نهاده و از سنگلاخ سختی‌ها و مشکلات روزمره عبور داده است. می‌بینم اگر عشق نبود و دوست داشتن جایی در زندگی ما نداشت، توان انجام درصدی از آنچه انجام شده را نداشتم و «تو» انگیزه‌ی تمام تلاش‌هایم بوده‌ای و هستی و خواهی بود!  

... و چه باک از انتشار عمومیِ این احساس! بگذار از میان میلیاردها میلیارد صفر و یکی که مترجم خبرهای هولناک جنگ و کشتار و پیام‌آور مرگ هستند، این چند سطر از عشقی بگویند که در میان یکی از هزاران هزار خانه‌ی استیجاری این شهر بزرگ نفس می‌کشد و سختی‌های زندگی روزمره را تاب می‌آورد و به فرداهای روشن، امیدوار است. و مگر نه اینکه دوست داشتن را باید با صدای بلند اما نجیبانه فریاد زد تا تکثیر شود و جهان را بگیرد!
راستش را بخواهی، می‌خواستم برایت شعری بنویسم، دیدم حرفهایم در هیچ شعری نمی‌گنجد. آنچه تو دراین چند سال، سخاوتمندانه وقف «من» و «ما» و زندگی مشترکمان کردی را با هیچ شعری نمی‌توان سرود. پس ببخش دستان مرا و زبانم را که جز واژه، هیچ چیز دیگری برای به پای تو ریختن و تقدیم تو کردن ندارد. ببخش این شاعر بی‌شعر و این ترانه‌سرای بی‌ترانه را، که از شاعری تنها برایش اندوهِ گاه به گاه و دلتنگی‌های بی‌دلیل مانده و سکوتی که تو بزرگوارانه تحمل می‌کنی. ببخش که هرگز نتوانست آرام‌بخش خستگی‌هایت و مرهم درد شانه‌هایت باشد، تویی که خستگی راه و سختی کار و شلخته‌گی‌های تمام‌نشدنی مرا تاب می‌آوری و دم نمی‌زنی. 

...ببخش اگر این نوشته آنچنان که شایسته‌ی تو و چنین مناسبتی است شاعرانه نشد. واقعیت حضور من و تو در کنار هم، نفس کشیدنمان و عاشق ماندنمان، در جهانی که عشق را به پشیزی نمی‌خرد از هر شعری شاعرانه‌تر است. تنها این را بدان که مرد تو، تمام شعرهای عاشقانه‌ را و تمام خوبی‌های جهان را تنها برای تو می‌خواهد. تویی که شیرزن کار و کدبانوی خانه و بانوی ترانه‌های عاشقانه‌ی منی! از دیروزهای دور تا فرداهای همیشه!

 

ترانه‌ی آرامش

 

جهانم با تو آرومه، به سمت روشنی می ره
تموم شادمانی شو شب از تو وام می گیره

 

تو که باشی دیگه جنگی توی عالم نمی مونه
همه آرامش دنیا همین جاست توی این خونه

 

نه حرفام غصه آلوده نه بغضی تو گلو دارم
برای توست که می خونم، کنار توست که بیدارم

 

ستاره با تو نزدیکه، کنارت سختی آسونه
دلیل بی قراریمو کسی جز تو نمی‌دونه

 

کسی جز تو نمی‌تونه منو بشناسه از آهَم
بگیره غربتو از من، بشه اینگونه همراهم

 

کسی جز تو که همرامی مث عطر یه بابونه
مث شعری که تا آخر به یاد واژه می‌مونه

 

جهانم با تو آرومه، کنارت لحظه سرشاره
تموم مهربونی‌ها از آغوش تو می‌باره


ح.ع

بیا تا یه پیک شادی...

چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1387

1)
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی...بدون این شک این می‌تواند دلنشین‌ترین  و در عین حال تکراری‌ترین آغاز یک بهاریه باشد!
 

2)
سال 1387 برای من سال خوبی بود، با سختی‌های فراوانی آغاز شد اما حالا که به انتهایش رسیده‌ام، از اوضاع کار و بار و زندگی به شدت راضی‌ام و آرزو می‌کنم سال جدید سال بهتری باشد. گرچه در سالی که گذشت از ترانه-که دغدغه‌ی همیشه‌گیم است- دور افتادم اما تلاش می‌کنم سال 88 سال بازگشتم به حال و هوای پرترانه‌ی گذشته باشد...
 

3)
 قرار است تعطیلات نوروز امسال، برای من و همسر گرامی تعطیلات پرسفری باشد.  فعلا دو سفرمان قطعی شده. همین‌جا از همه‌ی رفقایی که فرصت نمی‌کنیم در روزهای نوروز به آن‌ها، چه به صورت حقیقی و چه مجازی، سری بزنیم و سال مبارکی بگوییم، عذرخواهی می‌کنم و برای همه آرزوی سالی خوب و پر از سلامتی و موفقیت دارم.
 

4)
همین چند ماه پیش به سفارش دوستانم در گروه راک «هامان» و بر روی ملودی آن‌ها ترانه‌ای به نام «عید سالهای کودکی» نوشتم. قرار بود کار برای این روزها آماده شود که گویا هنوز نشده. این ترانه را به عنوان بهاریه بپذیرید:

 

کفشای بچه‌گیاتو از توی گنجه درآر
پا به پای من به شهر خاطره قدم بذار

 

بیا تا فتح جهان با یه توپ لاستیکی
تا رسیدن به یه عید سالهای کودکی

 

به یه کوچه که به جوب از وسطش رد می‌شد
به پسر بچه‌یی که عاشقی رو بلد می‌شد

 

به یه تنگ خالی که یه ماهی تو اون جون می‌داد
به یه سفره که همیشه بوی خوب نون داد

 

بیا تا سبزی‌پلو ماهی و عیدیِ پدر
تا دعا واسه عقب افتادن سیزده‌بدر

 

بیا تا پریدن از رو دیوارای مدرسه
شوق تعطیل کردن هر چی کلاس هندسه

 

بیا تا یه «پیک شادی» که هَمَش پیک عزا بود
به نوارای قدیمی که پر از ترانه‌ها بود

 

به آتاری به سگا، به یه عکس بی‌روتوش
بیا تا جمع کردن عکسای تار گوگوش

 

بیا تا بغضی که فرهاد تو گلوی ما گذشت
به فریدون فروغی که تو قلبا خونه داشت

 

بیا تا عید قشنگ سال‌های کودکی
به روزی شاد قصه، که گذشتن الکی...

 

ح.ع
28 اسفند 1387

پادکست رادیو سکوت

چهارشنبه 25 دی‌ماه سال 1387

بالاخره بعد از مدت‌‌ها موفق شدم پادکست رادیو سکوت را راه‌اندازی کنم. در اولین پادکست شنونده‌ی یکی از ترانه‌هایم به نام «رنگین‌کمون» خواهید بود. ممنونم می‌شوم اگر در مورد این پادکست اینجا برایم نظر بگذارید. 

پ.ن: لینک مستقیم دانلود پادکست