X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

در نبودن تو

چهارشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1388

تو اگر نبودی
شعر هذیان بود
جای پرنده در لغت‌نامه خالی می‌ماند
نسل فرشته‌های بی بال منقرض می‌شد
خواب نوزادانِ انگشت به دهان مختل بود

 

اگر تو نبودی
شب از خود می‌گریخت
خانه بوی نان نمی‌داد
ترانه جز به نت سکوت زمزمه نمی‌شد
ارتباط با معشوق مورد نظر امکان‌پذیر نبود

 

تو نبودی اگر
جهان روی گسل زلزله بود
جاده‌ها به دره می‌افتاند
درخت‌ها برای هم کبریت می‌کشیدند
آرامش را باید از بازار سیاه می‌خریدیم

 

نبودی تو اگر
تو اگر نبودی
نبودی اگر تو
تو نبودی اگر
اگر تو نبودی
زبان به هم می‌ر
                        ی
                    خ
                   ت.
فارسی پنج حرف کم داشت!
 

(ح.ع)

«هاله لویا...»

شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1388

 

ما به نوشته‌های شما ایمان آورده‌ایم!
خانم رولینگ!
نسخه‌ی اول کتاب‌هاتان
با ماشین‌های ضدِ گلوله جا به جا می‌شوند
و چیزی نمانده تیراژشان
رکوردِ کتاب مقدس را بشکند!

 

ما به اعجاز شما ایمان آورده‌ایم!
لطفاً به هری پاتر بگویید
با چوب دستِ جادوگری‌اش
همینگوی را
دوباره زنده کند!

 

«یغما گلرویی» 

از کتاب در حال انتشار «باران برای تو می‌بارد»

نامه‌ای سرگشاده به یک همسر گرامی!

شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1388

 

فردا، 30 فروردین، دومین سالگرد آغاز هم‌سقفی و همراهی من و توست! برای من که روزگاری دقایق با تو بودن را از میان روزهای سنگین تنهایی جستجو می‌کردم و غنیمت می‌دانستم، دو سال با هم بودن، یعنی بهشتی که خوابش را هم ندیده بودم! دو سالی که به خاطرات خوش و تجربه‌های آموختنی گذشت. دو سالی که در آن دنیای واقعی را با تمام وجود لمس کردیم و فهمیدیم که با شعر و احساس و دوست‌داشتن‌ِ صرف، نمی‌شود چرخ زندگی را چرخاند اما بی همه‌ی این‌ها، زندگانی، زنده‌مانی است و تلاشی بیهوده برای نفس کشیدن!  

در تمام این دو سال پا به پای هم جنگیدیم و سنگر به سنگر جلو رفتیم. اکنون که سر بر می‌گردانم و راهِ رفته را نگاه می‌کنم، می‌بینم همه جا خدای خوب، خدای بزرگ، نه تنها دستان ما را گرفته‌، که ما را بر شانه‌های خود نهاده و از سنگلاخ سختی‌ها و مشکلات روزمره عبور داده است. می‌بینم اگر عشق نبود و دوست داشتن جایی در زندگی ما نداشت، توان انجام درصدی از آنچه انجام شده را نداشتم و «تو» انگیزه‌ی تمام تلاش‌هایم بوده‌ای و هستی و خواهی بود!  

... و چه باک از انتشار عمومیِ این احساس! بگذار از میان میلیاردها میلیارد صفر و یکی که مترجم خبرهای هولناک جنگ و کشتار و پیام‌آور مرگ هستند، این چند سطر از عشقی بگویند که در میان یکی از هزاران هزار خانه‌ی استیجاری این شهر بزرگ نفس می‌کشد و سختی‌های زندگی روزمره را تاب می‌آورد و به فرداهای روشن، امیدوار است. و مگر نه اینکه دوست داشتن را باید با صدای بلند اما نجیبانه فریاد زد تا تکثیر شود و جهان را بگیرد!
راستش را بخواهی، می‌خواستم برایت شعری بنویسم، دیدم حرفهایم در هیچ شعری نمی‌گنجد. آنچه تو دراین چند سال، سخاوتمندانه وقف «من» و «ما» و زندگی مشترکمان کردی را با هیچ شعری نمی‌توان سرود. پس ببخش دستان مرا و زبانم را که جز واژه، هیچ چیز دیگری برای به پای تو ریختن و تقدیم تو کردن ندارد. ببخش این شاعر بی‌شعر و این ترانه‌سرای بی‌ترانه را، که از شاعری تنها برایش اندوهِ گاه به گاه و دلتنگی‌های بی‌دلیل مانده و سکوتی که تو بزرگوارانه تحمل می‌کنی. ببخش که هرگز نتوانست آرام‌بخش خستگی‌هایت و مرهم درد شانه‌هایت باشد، تویی که خستگی راه و سختی کار و شلخته‌گی‌های تمام‌نشدنی مرا تاب می‌آوری و دم نمی‌زنی. 

...ببخش اگر این نوشته آنچنان که شایسته‌ی تو و چنین مناسبتی است شاعرانه نشد. واقعیت حضور من و تو در کنار هم، نفس کشیدنمان و عاشق ماندنمان، در جهانی که عشق را به پشیزی نمی‌خرد از هر شعری شاعرانه‌تر است. تنها این را بدان که مرد تو، تمام شعرهای عاشقانه‌ را و تمام خوبی‌های جهان را تنها برای تو می‌خواهد. تویی که شیرزن کار و کدبانوی خانه و بانوی ترانه‌های عاشقانه‌ی منی! از دیروزهای دور تا فرداهای همیشه!

 

ترانه‌ی آرامش

 

جهانم با تو آرومه، به سمت روشنی می ره
تموم شادمانی شو شب از تو وام می گیره

 

تو که باشی دیگه جنگی توی عالم نمی مونه
همه آرامش دنیا همین جاست توی این خونه

 

نه حرفام غصه آلوده نه بغضی تو گلو دارم
برای توست که می خونم، کنار توست که بیدارم

 

ستاره با تو نزدیکه، کنارت سختی آسونه
دلیل بی قراریمو کسی جز تو نمی‌دونه

 

کسی جز تو نمی‌تونه منو بشناسه از آهَم
بگیره غربتو از من، بشه اینگونه همراهم

 

کسی جز تو که همرامی مث عطر یه بابونه
مث شعری که تا آخر به یاد واژه می‌مونه

 

جهانم با تو آرومه، کنارت لحظه سرشاره
تموم مهربونی‌ها از آغوش تو می‌باره


ح.ع

برای شروع سال...

شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1388

1)
سفرهای نوروزی به من و همسر گرامی بسیار بسیار خوش گذشت. جای همه‌ی شما خالی!

 

2)
سریال Lost را همزمان با پخش جهانی‌اش دنبال می‌کنیم. Prison Break را تا آخرین قسمت پخش شده دیده‌ایم. اواسط فصل 6 سریال 24 هستیم. Heroes را هم در اواسط فصل 3 رها کرده‌ایم تا بعد از اتمام این فصل 24 ادامه‌اش را ببینیم. Alias را هم در نوبت تماشا داریم!!
راستش را بخواهید آن اوایل از اینکه تمام اوقات فراغتمان را به جای تماشای فیلم‌های درجه یک هنری صرف تماشای سریال‌های تلویزیونی می‌کنیم، عذاب وجدان داشتم. اما چند وقتیست به این نتیجه رسیده‌ام که اتفاقا دیر هم کرده‌ایم و زودتر باید این پدیده‌های شگرف دنیای سرگرم‌سازی را درک می‌کردیم. اهل فن در مدح و ذم این سریال‌ها بسیار نوشته‌اند و حتماً خواهند نوشت، نقداً این را داشته باشید که بسیاری از این سریال‌ها آخر سرگرمی است.
دعای آخر: خداوندا مباد که تماشای دلبری‌های «کیت» در Lost و هوشمندی‌های «مایکل اسکوفیلد» در Prison Break و دلاوری‌های «جک باور» در 24 ما را از مطالعه‌ی آثار فخیم ادبی و تماشای شاهکارهای عظیم سینمایی دور سازد!!!

 

3)
چند وقت پیش داشتم آرشیو ترانه‌هایم را مرتب می‌کردم که به نتیجه‌ی جالب و البته ناامید کننده‌ای رسیدم. در سه چهار سال اخیر این بنده‌ی حقیر 42 ترانه را برای اجرا به خوانندگان محترم واگذار کرده‌ام، در حالی که تا امروز تنها 2 ترانه از من منتشر شده، که راستش را بخواهید اولی بدون اجازه‌ی من بوده! حالا اینکه چرا این خوانندگان عزیز ترانه‌ها را انتخاب کرده‌اند، هزینه‌ی واگذاری‌اش را داده‌اند اما منتشرش نمی‌کنند معلوم نیست. بسیاری از این کارها با وجود دریافت مجوز از ارشاد در مرحله‌ی پخش متوقف مانده‌اند. نمی‌دانم ایراد از ترانه‌های مزخرف من است یا از شانس مزخرف‌ترم و یا از سیستم معیوب تولید و پخش در بازار موسیقی؟! شاید هم هر سه!
به هر صورت بعضی از همکاران از جمله «کیوان رجبی»-که سه ترانه در آلبومش دارم- و «امیر فاتحی» خبر از انتشار آلبوم‌هایشان در سال جاری داده‌اند. خودشان که –البته از خوش‌قول‌ترین و حرفه‌ای‌ترین دوستانم هستند-خیلی خوش‌بینند، من هم تلاش می‌کنم خوش‌بین باشم و در سال 88 پشت دستم را داغ بگذارم و با خواننده‌های آلبوم اولی که اسپانسر ندارند، با سرمایه‌ی شخصی آلبوم جمع می‌کنند و بدتر از همه در اخلاق و عمل آماتور و مبتدی هستند کار نکنم!!

 

4)
دلم برای بچه‌های خانه‌ی ترانه خیلی تنگ شده! بابک صحرایی، علی احمدی، روزبه بمانی، اسد وجودی، ساناز صفایی، کوروش سمیعی، حمیدرضا صمدی، نیما کوکلانی، نادر بختیاری و ... افشین یداللهی، افشین سیاهپوش، سعید امیراصلانی و نیلوفر لاری‌پور هم که جای خود دارند! از جمع دوستان قدیمی تنها با یغما و کمی با میثم یوسفی و آرش افشار در ارتباطم. امیدوارم بشود روزی همه را دوباره دور هم جمع کرد...
دلتنگتم رفیق، دلتنگ یک حریق
دلتنگ لحظه‌ای بی‌حسرت و دریغ...

بیا تا یه پیک شادی...

چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1387

1)
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی...بدون این شک این می‌تواند دلنشین‌ترین  و در عین حال تکراری‌ترین آغاز یک بهاریه باشد!
 

2)
سال 1387 برای من سال خوبی بود، با سختی‌های فراوانی آغاز شد اما حالا که به انتهایش رسیده‌ام، از اوضاع کار و بار و زندگی به شدت راضی‌ام و آرزو می‌کنم سال جدید سال بهتری باشد. گرچه در سالی که گذشت از ترانه-که دغدغه‌ی همیشه‌گیم است- دور افتادم اما تلاش می‌کنم سال 88 سال بازگشتم به حال و هوای پرترانه‌ی گذشته باشد...
 

3)
 قرار است تعطیلات نوروز امسال، برای من و همسر گرامی تعطیلات پرسفری باشد.  فعلا دو سفرمان قطعی شده. همین‌جا از همه‌ی رفقایی که فرصت نمی‌کنیم در روزهای نوروز به آن‌ها، چه به صورت حقیقی و چه مجازی، سری بزنیم و سال مبارکی بگوییم، عذرخواهی می‌کنم و برای همه آرزوی سالی خوب و پر از سلامتی و موفقیت دارم.
 

4)
همین چند ماه پیش به سفارش دوستانم در گروه راک «هامان» و بر روی ملودی آن‌ها ترانه‌ای به نام «عید سالهای کودکی» نوشتم. قرار بود کار برای این روزها آماده شود که گویا هنوز نشده. این ترانه را به عنوان بهاریه بپذیرید:

 

کفشای بچه‌گیاتو از توی گنجه درآر
پا به پای من به شهر خاطره قدم بذار

 

بیا تا فتح جهان با یه توپ لاستیکی
تا رسیدن به یه عید سالهای کودکی

 

به یه کوچه که به جوب از وسطش رد می‌شد
به پسر بچه‌یی که عاشقی رو بلد می‌شد

 

به یه تنگ خالی که یه ماهی تو اون جون می‌داد
به یه سفره که همیشه بوی خوب نون داد

 

بیا تا سبزی‌پلو ماهی و عیدیِ پدر
تا دعا واسه عقب افتادن سیزده‌بدر

 

بیا تا پریدن از رو دیوارای مدرسه
شوق تعطیل کردن هر چی کلاس هندسه

 

بیا تا یه «پیک شادی» که هَمَش پیک عزا بود
به نوارای قدیمی که پر از ترانه‌ها بود

 

به آتاری به سگا، به یه عکس بی‌روتوش
بیا تا جمع کردن عکسای تار گوگوش

 

بیا تا بغضی که فرهاد تو گلوی ما گذشت
به فریدون فروغی که تو قلبا خونه داشت

 

بیا تا عید قشنگ سال‌های کودکی
به روزی شاد قصه، که گذشتن الکی...

 

ح.ع
28 اسفند 1387

پادکست رادیو سکوت

چهارشنبه 25 دی‌ماه سال 1387

بالاخره بعد از مدت‌‌ها موفق شدم پادکست رادیو سکوت را راه‌اندازی کنم. در اولین پادکست شنونده‌ی یکی از ترانه‌هایم به نام «رنگین‌کمون» خواهید بود. ممنونم می‌شوم اگر در مورد این پادکست اینجا برایم نظر بگذارید. 

پ.ن: لینک مستقیم دانلود پادکست

داستانک‌ها

شنبه 7 دی‌ماه سال 1387

میثم یوسفی عزیز در کامنتی برایم نوشته بود: «نمی‏دانم حالش را داری یا نه. می‏خواهم برای این‏که از شر رخوتی که وبلاگستان را گرفته خلاص شویم، دعوتت کنم به انتشار داستان‏های کوتاه ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمه‏ای. موافقی؟» از آنجایی که نمی‌شود میثم چیزی بگوید و من نه بگویم این پست را ایجاد کردم...

 ***

من داستان‌نویس نیستم، اما داستان‌ و رمان زیاد می‌خوانم. داستان‌های کوتاه مینیمال را هم به شدت دوست دارم. سال‌ها پیش چند داستان در این سبک نوشتم که با اندکی تغییر در این‌جا نقل می‌کنم. بر خلاف رسم معمول اینجور داستان‌ها، دو داستان اول بیشتر از 150 کلمه (هر دو حدود 230 کلمه) هستند. سعی می‌کنم به مرور زمان این پست را با داستان‌های مینمال خودم کامل‌تر کنم. فعلاً شروع می‌کنم تا ببینم چه می‌شود. همه‌ی این نوشته‌ها هم بی کم و کاست تقدیم به میثم که کِرمِ این‌طور نوشتن را دوباره به جانم انداخت!

 

1)

...تقدیم می‌شود به کریستف کیشلوفسکی به‌خاطر قرمز، آبی، سفید، زندگی دوگانه‌ی ورونیک و فیلم کوتاهی درباره کشتن!

 

نه! شماتتت نمی‌کنم، شاید اگر هر کس دیگری هم جای تو بود چنین می‌کرد. تو مامور بودی به قتل من و شماتت نمی‌کنم که معذور بودن را از همان روز اول سیاهی چشمانت داد می‌زد. شاید نباید این همه خنده‌هایت را جدی می‌گرفتم، ما همه مامور بودیم که در کنار هم نقش انسانهای شاد را بازی کنیم، درست است که گاهی آنچنان در نقشمان فرو می‌رفتیم که گریه هم می کردیم اما این هم جزئی از همان بازی بزرگ بود؛ که تو بیایی و من دوستت بدارم و...  همان روز که دستانم را گرفتی و با لبخندی شیطنت‌آمیز مرا به پشت دیوار پیچک‌پوش خیابان خلوت شانزدهم کشاندی می‌دانستم که تو مامور به قتل منی. پیش از چشم‌هایت، لبهایت بود که تو را لو داد، با آن طعم شوکران‌گون اغواگرانه. و عطر وحشی پیراهنت که فریاد می‌زد فلسهای یک مارماهی خطرناک را در پس خود پنهان کرده است. آری! من نباید به هنگام نوازش گیسوانت ماموریت همیشگی‌مان را که کشتن و کشته شدن است فراموش می‌کردم، باید حدس می‌زدم که روسری آبی رنگ شعرهایم نیز می‌تواند آلت قتاله‌ای باشد و آن چمدان خاطره‌انگیز که با هم از جزیره خریده بودیمش، بستر واپسین یک جسد. شماتتت نمی کنم، تو مامور بودی به قتل من.  تو هم شماتتم نکن! اگر اینچنین بر سر جنازه‌ات نشسته‌ام و مرثیه می‌بافم.

2)

انگار دست تو هنوز بازوی مرا گرفته بود که ملافه را به روی صورتم کشیدند. هنوز کف دستم از گرفتن مدام دستت خیس بود و یک نفر انگار کنار گوشم نجوا می کرد که: «او نرفته است، نرفته است او..» برای یافتن منبع صدا خواستم از جایم بلند شوم اما انگار مرا به تخت چارمیخ کرده بودند. صدای بوق ماشین‌ها می‌آمد و مردی که نعره می‌کشید: «آخرِ اتوبان، دو نفر...» به ساعتت نگاه کردی و گفتی: «فقط بیست دقیقه! یا حداکثر نیم ساعت!» از پشت ملافه به خوبی می‌توانستم نور لامپهای سفید سقف را که از بالای سرم می‌گذشتند ببینم و کپسول‌های سرخ آتش‌نشانی را که مثل تیر برقهای کنار اتوبان از کنارم می‌گذشتند. گوشه‌ی روسری سفیدت را که باد به روی صورتم انداخته بود کنار زدم و نگاهت کردم. مردی که با ته ریش نرم و عینکی ته استکانی در کنارت ایستاده بود به روی صورتم خم شد و پلکهایم را با دست از هم گشود، دستمالی به سویم گرفتی تا اشک‌هایم را که همین طور بی اختیار فرو می‌ریختند پاک کنم اما باد امان نداد و دوباره روسریت به روی صورتم افتاد. سرعت عبور لامپها از بالای سرم کمتر شده بود و صدای پای تو هم دیگر نمی آمد. در بزرگ آهنی باز شد. سرت را برگرداندی و گفتی: «خداحافظ» و آنگاه مرا با دو گلوله کشتی، یکی در قلب و دیگری بر شقیقه‌ام... تو رفته بودی و من مرده بودم!

 

... 

پ.ن: به پیشنهاد میثم قرار شد برای پویاتر شدن بازی از ۵ نفر دعوت کنیم. من هم از این دوستان خوب دعوت می‌کنم برای ادامه‌ی این بازی: روشنک، سیامک بهرام‌پرور، آرش افشار، مونا برزویی و جواد رهبر

«دلهره»

چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1387

وقتی هوا پر از سوء تفاهمه

وقتی صدای ما تو همهمه گُمه

وقتی که می‌شکنم، آروم و سر به زیر

وقتی که بی‌صدام، تو چنگ باد اسیر

اون لحظه که دلم آماجِ تهمته

وقتی ترانه هم شرح مصیبته

...

«دستامو پس نزن، کنار من بشین

حرف منو بفهم، همین فقط همین»

...

تو لحظه‌های شک، رو مرز یک سقوط

وقتی که سهم من، از تو فقط: سکوت

تو فصل هق‌هق و اندوه ناگزیر

با گونه‌های خیس، تو وعده‌های دیر

وقتی که خم می‌شم، از باد خسته‌گی

تو ترس و دلهره، تو این شکسته‌گی

...

«کنار من بشین، دستامو پس نزن

بگو که عاشقی، دروغ نگو به من»

...

ح.ع

دو یادداشت

دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1387
1)

«باغ وحش جهانی»، سومین آلبوم گروه کیوسک، چند روزیست که منتشر شده، من هم که به شدت هوادارشان هستم، همان روز اول انتشار دست به دانلود ناجوانمردانه زدم و آلبوم را کامل، آن هم چند بار شنیدم. به یکی از دوستان فرنگ نشین سپردم یک نسخه از آلبوم ارجینال را بخرد و هر وقت آمد برایم بیاورد، یا اگر نیامد به بنده‌خدایی بدهد تا حالش را ببرد، تا کمی از عذاب وجدانم کم شود.

کارهای کیوسک، یا بهتر بگوییم آرش سبحانی، را از همان آلبوم اول پیگیری کردم و بیشتر ترانه‌هایشان را دوست دارم. سوژه‌های جذاب و نگاه تلخ اما طنزآمیزشان همیشه برایم جذاب و شگفت‌انگیز بوده، آنقدر جذاب که قافیه‌های غلط ترانه‌هایشان اصلا به چشم نیاید. جالب اینجاست که به مرور زمان اوضاع قافیه‌هایشان بهتر هم شده، انگار آرش سبحانی که ترانه‌سرای گروه هم است، به مرور زمان به ارزش موسیقایی قافیه بیشتر پی برده. بماند که آیا اصلاً در چنین کارهایی باید دنبال مسائل فنی ترانه بود یا نه!

از همه‌ی این‌ها گذشته، آشنایی آرش سبحانی با اوضاع و احوال داخلی و جزئیات سیاسی و اجتماعی، به ویژه وقتی پای اشارات طنزآمیز به وقایع سیاسی به میان می‌آید، آن هم با وجود دور بودن از ایران ستودنی است. (برای نمونه نگاه کنید به این ترانه)

پ.ن: قدیم‌ها برای آلبوم‌ها یا کتاب‌هایی از این دست، که مرتب می‌شنیدم یا می‌خواندمشان، از عبارت آلبوم یا کتاب بالینی استفاده می‌کردم، این‌روزها باید بگویم «باغ وحش جهانی» آلبوم ماشینی‌ام شده و هر وقت در در حال رانندگی هستم آن را گوش می‌کنم.
 
پ.ن۲: وقتی «محسن نامجو» خواننده‌ی مورد علاقه‌ات باشد و «کیوسک» گروه مورد علاقه‌ات، بهترین اتفاق دنیا تراک «یارم بیا»ی آلبوم «باغ وحش جهانی» است!
 

2)

مدت‌ها بود از شادمهر ناامید شده بودم. ملودی‌هایش دیگر آن احساس گذشته را نداشت، انتخاب ترانه‌هایش هم، جز یکی دو مورد، افتضاح بود. ترانه‌های خوب را هم، مثل مشکوکم، بلایی سرشان می‌آورد که خود ترانه‌سرا هم آن را به جا نمی‌آورد. تا «تقدیر» را شنیدم. اگر می‌شود برای گل‌های فوق‌العاده‌ زیبای فوتبال از عبارت «سوپرگل» استفاده کرد، باید بشود چنین ترانه‌هایی را «سوپرترانه» نامید! ترانه‌ای که روی کاغذ تنها بخشی از زیبائیش را به رخ می‌کشد و وقتی با یک ملودی خوب همراه می‌شود یک خواننده‌ی خوب اما به  قهقرا رفته را دوباره زنده می‌کند. بخش‌هایی از این ترانه مثل «دلگیرم از این شهر ِ سرد، این کوچه های بی‌عبور/وقتی به من فکر می کنی،حس می کنم از راه ِ دور» و «آخر یه شب این گریه ها/سوی چشامو می بَره/عطرت داره از پیرهنی/ که جا گذاشتی می پره!» عالیست! همکار خوبم، خانم مونا برزویی، در این ترانه به خوبی حسی عمیق را بی‌آنکه دست به حرکات محیرالعقول فرمی بزند منتقل کرده و این مسئله در روزگار «فرم‌زده»ی ما چیز کمی نیست! تنها همیشه در مورد ترانه‌های مونا برزویی حسرتی عمیق با من بوده، حسرت اینکه چرا این‌همه حس باشکوه خانمانه
را (به عمد از تعابیر دخترانه یا زنانه استفاده نکردم) نباید با صدای یک زن بشنویم! درست است که نمی‌شود برای احساسات عاشقانه، جنسیت قائل شد، اما من، با دریافتی کاملا شخصی، بسیاری از سطور ترانه‌های خانم برزویی، مثل بخش‌هایی که در بالا نقل کردم و بخش‌هایی از یک ترانه‌ی خوب دیگرشان، کوه، را خانمانه می‌بینم و با وجود اجرای خوب خوانندگانشان- در مورد کوه، علی لهراسبی- دوست‌تر می‌داشتم آن‌ها را با صدای یک خواننده‌ی زن بشنوم. شک ندارم در مورد سطرهای زیر تاثیرگذاری ترانه دوچندان می‌شد:

«منم اونکه تو رو داده به مهتاب!

کسی که روتو می‌پوشونه  تو خواب

کسی که واسه آغوش ِ تو کم نیست

می خوام یادم بره.. دست خودم نیست!»

شک ندارم حتا اگر ترانه‌سرای سطور بالا را نمی‌شناختم، می‌توانستم حدس بزنم که یک خانم آن‌ها را نوشته. فراموش نکنیم در روزگاری که زنان ترانه‌سرا، با حسی مردانه می‌نویسند، وجود ترانه‌سرایانی مثل مونا برزویی غنیمت است. برای او آرزوی موفقیت بیش از پیش و روزهایی سرشار از ترانه‌های شاد عاشقانه دارم.

رضا یزدانی بر روی صحنه

چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1387

 رضا یزدانی خواننده‌ی خوبی‌ست. گذشته از رفاقت چند ساله- که او رفیق خوبی هم هست- کارهایش را بسیار دوست دارم. صدای خش‌دار و گرفته‌اش، که خوشبختانه بوی تقلید نمی‌دهد و مال خودِ خودش است، هم به ترانه‌های عاشقانه می‌آید و هم ترانه‌های اجتماعی و معترض! از همان شبی که در پیاده‌روهای یوسف آباد، ماکت اولیه‌ی کارهایش را از آن واکمن تاریخی یغما گلرویی شنیدم، هوادار صدایش شدم. بعدها فهمیدم که پیش از آن آلبومی از غزل‌های مولانا به نام «شهر دل» نیز از او منتشر شده. هرچند برای من رضا یزدانی از «پرنده بی پرنده» شروع شد. آلبومی که در ابتدا «غیرمجاز» نام داشت و بعدها «پرنده بی پرنده» شد. در حال و هوای موسیقی آن روزها، «پرنده بی پرنده» مثل معجزه بود. بماند که بعدها به این نتیجه رسیدم که تنظیم‌های حمید صدری چندان هم راک نبوده و بعضی تاکیدات رضا روی واژه‌هایی مثل «شب» بیش از اندازه بوده و... هرچه که بود «پرنده بی پرنده» با «کافه نادری» و «لاله‌زار» به حافظه‌ی جمعی عده‌ای پیوست که در آن وانفسا -چه فرقی می‌کند اگر بنویسم این وانفسا-  به دنبال موسیقی و شعر و صدای متفاوت بودند. رضا یزدانی و یغما گلرویی برای دو ترانه‌ی این آلبوم، جردن و لاله‌زار کلیپ هم ساختند. اما متاسفانه این کلیپ‌ها، به دلیل کیفیت پایین، کمکی به بیشتر شنیده شدن ترانه‌ها نکرد تا رسیدیم به آشنایی مسعود کیمیایی با این آلبوم و علاقه‌مندی او به صدای رضا...
بازی در فیلم «حکم» و خواندن ترانه‌های فیلم، به ویژه ترانه‌ی درخشان «حکم» بر روی ملودی «لاله‌زار» باعث شد رضا یزدانی بیش از پیش دیده و شنیده شود. فروش آلبوم «پرنده بی پرنده»، چند سال پس از انتشار اولیه، ناگهان اوج گرفت و رضا یزدانی به یکی از خوانندگان موفق روز بدل شد. بعد از «حکم» رضا در «رئیس» هم نقش خود را بازی کرد و خواند. گذشته از کیفیت سینمایی این دو فیلم، که شخصاً هیچ کدام را نمی‌پسندم، حضور موسیقی و صدای متفاوت رضا یزدانی در سینما اتفاق خجسته‌ای بود.
آلبوم بعدی رضا یزدانی «والیوم ده» نام داشت که به دلیل مجوز نگرفتن این قطعه، به «هیس» تغییر نام داد. این‌بار رضا، علاوه بر ساخت ملودی‌ها، تنظیم را خود بر عهده گرفت. در ادامه‌ی همکاری او با یغما گلرویی، تمام ترانه‌های این آلبوم همچون «پرنده بی پرنده» از کارهای یغما بود. ترانه‌های «برج»، «شمال» و «کارتون» بیش از دیگر ترانه‌های این آلبوم مورد توجه قرار گرفت.
آلبوم تازه‌ی او باز هم ترانه‌های یغما، و این بار تنظیم دوست خوب دیگرم، بهروز پایگان آماده شده و در انتظار مجوز ارشاد است. گویا قرار است نام آلبوم «نگران خودمم» باشد. او در کارهای تازه‌اش متفاوت‌تر از دو آلبوم قبل خوانده‌، موسیقی هم با تنظیم بهروز حال و هوایی دیگر دارد. نمی‌دانم کی این کار به بازار می‌آید، اما بی‌تردید شنیدنش را به همه توصیه می‌کنم...
**
همه‌ی این‌ها را گفتم که به اینجا برسم که «رضا یزدانی» برای نخستین بار به صورت رسمی بر روی صحنه خواهد رفت. از 17 تا 22 آبان او به همراه مانی رهنما، علی‌رضا عصار و مهران مدیری در سالن وزارت کشور کنسرت خواهد داشت. علی‌رغم برخی حاشیه‎‌های عجیب و غریب این کنسرت، امیدوارم حضور این هنرمندان در کنار هم کمکی به اوضاع به هم ریخته‌ی موسیقی پاپ کند. برای «رضا یزدانی» عزیز هم از ته قلب آرزوی موفقیت دارم. امیدوارم بعد از رفتن به این کنسرت مجالی دست دهد تا گزارش مختصری از آن را اینجا بنویسم.
**
پ.ن: برای رزرو و خرید آنلاین بلیت می توانید به این سایت مراجعه کنید. 

پ.ن۲: الان که این مطلب را می‌نویسم دو ماه از کنسرت رضا گذشته، در گشت و گذارهای اینترنتی به این دو وبلاگ و خاطره‌ی نویسندگان خوبش از کنسرت رضا رسیدم. شما هم بخوانید. جالب است: 

من و ام اس 

رضا یزدانی و من

( تعداد کل: 36 )
<<    1       2       3       4    >>