X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شش

یکشنبه 5 آبان‌ماه سال 1387

من: دهکده‌ها نبض حقایق هستند
او: مردم ده با تو موافق هستند
ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:
باران که بیاید همه عاشق هستند  

«ایرج زبردست»

پنج

سه‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1387

تمام قد به احترام شاعرانگیٍ تمام‌نشدنیٍ گروس عبدالملکیان می‌ایستم: 

به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده‌ای؟!

 

تکاندن برف

از شانه‌های آدم برفی؟! 

 

گروس عبدالملکیان

چهار

دوشنبه 22 مهر‌ماه سال 1387

اگر «دعوت» را کارگردانی غیر از «حاتمی‌کیا» می‌ساخت خیلی هم فیلم بدی نبود. می‌شد آن را تلاش و تجربه‌ی یک کارگردان تازه‌کار برای ساخت فیلمی اجتماعی تلقی کرد و از بعضی لحظات به یاد ماندنی و چند بازی خوب، مثل بازی‌های گوهر خیراندیش و مریلا زارعی، لذت برد. اما وقتی اسم «ابراهیم حاتمی‌کیا» به عنوان کارگردان در تیتراژ فیلم قرار می‌گیرد، توقع‌ها بالا می‌رود. توقعاتی که در هیچ لحظه‌ای از تماشای «دعوت» برآورده نمی‌شود. برخلاف آثار خوب «حاتمی‌کیا» مثل «آژانس شیشه‌ای» و «روبان قرمز» هیچ سکانسی دلت را نمی‌لرزاند، با هیچ کدام از شخصیت‌های پرتعداد فیلم - به جز شخصیتی که نقشش را گوهر خیراندیش بازی می‌کند، آن هم با کمک بازی خوب او و فیلمنامه‌ی دقیق این اپیزود- نمی‌توانی هم‌ذات‌پنداری کنی. بعضی بازی‌ها، مثل بازی محمدرضا فروتن بر اثر هدایت اشتباه کارگردان، بیش از آنکه ایجاد همدلی کند، کاریکاتورگونه است و مضحک به نظر می‌رسد. گویا قرار بود این اپیزود با بازی او و سحر جعفری جوزانی فضایی طنزآمیز داشته باشد تا از زهر موضوع تلخ فیلم بکاهد، اما حاصل کار وصله‌یی ناجور در لحاف چهل تکه‌ی «دعوت» است.
اما اگر نگاه سخت‌گیرانه ی به وجود آمده از نام «ابراهیم حاتمی‌کیا» را کنار بگذاریم، «دعوت» نکات مثبت فراوانی نیز دارد. همین که یک کارگردان کاربلد و امتحان‌پس‌داده که می‌تواند همچنان در مورد جنگ فیلم بسازد و موفق باشد، به سراغ یک موضوع حاد و به نسبت تابو شده‌ی اجتماعی یعنی سقط جنین رفته قابل تقدیر است. و قابل تقدیرتر آنکه برای نوشتن فیلمنامه‌ی خود، با آگاهی به ضعفی که در شناخت زنان دارد به سراغ یک فیلمنامه نویس زن، یعنی چیستا یثربی رفته است. حاصل همکاری این دو اگرچه شاهکار نیست، فیلمنامه‌ای‌ست که با اجرای بهتر می‌توانست یکی از فیلم‌های خوب اجتماعی سال‌های اخیر باشد.
همین که زنان منفعل فیلم‌های حاتمی‌کیا، از موضع انفعال خارج شده‌اند و طغیانکی می‌کنند نشان می‌دهد او به جامعه‌ی خود نزدیک‌تر شده و دوباره می‌توان روح زمانه را در آثار او جست.
خلاصه اینکه  «دعوت» فیلم خوبی نیست، اما برای ورود یک فیلمساز صاحب سبک به سینمای اجتماعی، شروع خوبی‌ست. می‌توان امیدوار بود حاتمی‌کیا با شناخت بیشتر از جامعه و بهره گرفتن از احساس و نگاه اصیل خود، اعتباری هم‌ارزِ آنچه در سینمای جنگ دارد، در سینمای اجتماعی نیز بدست آورد.  

پ.ن: نه اینکه فیلم جنگی نمی‌تواند اجتماعی باشد! بهترین فیلم‌های جنگی-اجتماعی این سینما را حاتمی‌کیا ساخته. بهترین پیوند میان شهر و جبهه در آثار اوست، به ویژه آثاری که به عواقب جنگ می‌پردازد. در این یادداشت مرادم از سینمای اجتماعی و تازه‌وارد بودن حاتمی‌کیا در آن، سینمایی است که به مسائل روز جامعه می‌پردازد... 

سه

شنبه 20 مهر‌ماه سال 1387

بالاخره بارون اومد...

دو

دوشنبه 15 مهر‌ماه سال 1387

1)
کلام، موسیقی، گزارش... و سکوت از ابزارهای برنامه‌سازی در رادیو هستند. اما کمتر از رادیو سکوت می‌شنویم. شاید به همین دلیل، برای این خانه‌ی تازه نام «رادیو سکوت» را انتخاب کردم. تا در سکوتی که «سرشار از ناگفته‌هاست» بنشینیم و از فرهنگ و ادب و هنر و بخوانیم و بنویسیم. پادکستی به همین نام هم دارم راه می‌اندازم که به محض آماده شدنش خبرتان می‌کنم.
 

2)
قرار است تا آخر هفته «دعوت» و «کنعان» را ببینیم. راستش را بخواهید بعد از تماشای «به نام پدر» دست و دلم برای تماشای فیلم بعدی حاتمی‌کیا می‌لرزد، می‌ترسم باز هم ناامیدمان کند. از «به نام پدر» فقط آن سکانس «حاتمی‌کیایی» بالای تپه را دوست داشتم. فیلم را با همسر گرامی و ارغوان در جشنواره دیدیم و سر آن سکانس یک دل سیر گریه کردیم. اما باقی فیلم ناامید کننده بود. همه‌ی این‌ها به اضافه‌ی حواشی فراوانِ دوران ساخت «دعوت»، کنجکاوی و اشتیاقم را برای دیدن این فیلم دو چندان کرده است.
«کارگران مشغول کارند» فیلم قبلی «مانی حقیقی» جزو فیلم‌های محبوبم است، کارهای اصغر فرهادی را هم دوست دارم. «میثم یوسفی» کنعان را در جشنواره دیده بود و آن شب که بعد از هرگز آمده بود خانه‌مان کلی ازَش تعریف کرد. وقتی میثم فیلمی را دوست داشته باشد، بی‌شک من هم دوستش خواهم داشت!
سعی می‌کنم بعد از دیدن فیلم‌ها یادداشتی اینجا بنویسم. شما هم اگر نظری در مورد این دو فیلم دارید بنویسید، فقط لطفاٌ تا اطلاع ثانوی داستنش را لو ندهید.
 

3)
سفر چند روزه به ماهشهر، علاوه بر تازه شدن دیدارها، برایم دو دستاورد بزرگ داشت. اول سرما خوردگی شدید و دوم خواندن «کافه‌ پیانو»ی «فرهاد جعفری». درست به همان اندازه که سرما خوردن در یکی از گرمترین شهرهای جنوب عجیب است، خواندن «کافه پیانو» لذت‌بخش و دلچسب بود. بیش از خط روایی داستان نثر ساده، روان و امروزی جعفری برایم جالب و خواندنی بود. انگار واقعاً می‌شود با ادبیات روزمره وبلاگی کارهای جدی‌تری هم کرد. کافه چیِ کتاب هم به شدت برایم آشنا می زد، حرفها و دغدغه هایش تا دلتان بخواهد شبیه دغدغه های خودم و یکی از رفقا بود. دقیقاً به همین دلیل، کتاب را تمام نکرده به رفیق فوق الذکر زنگ زدم و پیشنهاد دادم کتاب را بخواند. «کافه پیانو» بدون‌شک شاهکار نیست، حتا به اندازه‌ی «بی‌وتن» امیرخانی هم نمی‌شود نشست و در موردش حرف زد، اما خوب است، آنقدر که در این وانفسای بی‌وقتی بشود خواندش و پشیمان نشد.
پشت جلد کتاب کافه پیانو نوشته: «خیلی وقت بود احساس بی‌فایدگی و بی‌مصرف بودن می‌کردم. علاوه بر این، یک‌بار که دختر هفت ساله‌ام برداشت و ازم پرسید: بابایی تو چه کاره‌ای؟!
هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای نداشتم که بهش بدهم. یعنی راستش را بخواهید به خودم گفتم: تا وقتی هنوز زنده‌ام، چند بار دیگر می‌توانم ابرویم را بیندازم بالا و بهش بگویم: «خودمم نمی‌دونم بابایی.»
اما اگر می‌نشستم و داستان بلندی می‌نوشتم و بعد منتشرش می‌کردم، می‌توانستم بهش بگویم: «اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید بابات چه کاره است، حالا توی مدرسه یا هر جای دیگری، یک نسخه از کافه پیانو را همیشه توی کیفت داشته باش که نشان بدهی و بهشان بگویی بابام نویسنده‌اس. حالا شاید خوب ننویسه،اما نویسنده‌اس.» 
راستش را بخواهید این‌روزها خیلی احساس بی‌فایده‌گی و بی‌مصرف بودن می‌کنم...

یک

یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1387

باید از نو شروع کرد...

( تعداد کل: 36 )
<<    1       2       3       4