ترانهسرا، نویسنده و کارگردان تئاتر
ترانهسرا، نویسنده و کارگردان تئاتر
1)
«باغ وحش جهانی»، سومین آلبوم گروه کیوسک، چند روزیست که منتشر شده، من هم که به شدت هوادارشان هستم، همان روز اول انتشار دست به دانلود ناجوانمردانه زدم و آلبوم را کامل، آن هم چند بار شنیدم. به یکی از دوستان فرنگ نشین سپردم یک نسخه از آلبوم ارجینال را بخرد و هر وقت آمد برایم بیاورد، یا اگر نیامد به بندهخدایی بدهد تا حالش را ببرد، تا کمی از عذاب وجدانم کم شود.
کارهای کیوسک، یا بهتر بگوییم آرش سبحانی، را از همان آلبوم اول پیگیری کردم و بیشتر ترانههایشان را دوست دارم. سوژههای جذاب و نگاه تلخ اما طنزآمیزشان همیشه برایم جذاب و شگفتانگیز بوده، آنقدر جذاب که قافیههای غلط ترانههایشان اصلا به چشم نیاید. جالب اینجاست که به مرور زمان اوضاع قافیههایشان بهتر هم شده، انگار آرش سبحانی که ترانهسرای گروه هم است، به مرور زمان به ارزش موسیقایی قافیه بیشتر پی برده. بماند که آیا اصلاً در چنین کارهایی باید دنبال مسائل فنی ترانه بود یا نه!
از همهی اینها گذشته، آشنایی آرش سبحانی با اوضاع و احوال داخلی و جزئیات سیاسی و اجتماعی، به ویژه وقتی پای اشارات طنزآمیز به وقایع سیاسی به میان میآید، آن هم با وجود دور بودن از ایران ستودنی است. (برای نمونه نگاه کنید به این ترانه)
پ.ن: قدیمها برای آلبومها یا کتابهایی از این دست، که مرتب میشنیدم یا میخواندمشان، از عبارت آلبوم یا کتاب بالینی استفاده میکردم، اینروزها باید بگویم «باغ وحش جهانی» آلبوم ماشینیام شده و هر وقت در در حال رانندگی هستم آن را گوش میکنم.
پ.ن۲: وقتی «محسن نامجو» خوانندهی مورد علاقهات باشد و «کیوسک» گروه مورد علاقهات، بهترین اتفاق دنیا تراک «یارم بیا»ی آلبوم «باغ وحش جهانی» است!
2)
مدتها بود از شادمهر ناامید شده بودم. ملودیهایش دیگر آن احساس گذشته را نداشت، انتخاب ترانههایش هم، جز یکی دو مورد، افتضاح بود. ترانههای خوب را هم، مثل مشکوکم، بلایی سرشان میآورد که خود ترانهسرا هم آن را به جا نمیآورد. تا «تقدیر» را شنیدم. اگر میشود برای گلهای فوقالعاده زیبای فوتبال از عبارت «سوپرگل» استفاده کرد، باید بشود چنین ترانههایی را «سوپرترانه» نامید! ترانهای که روی کاغذ تنها بخشی از زیبائیش را به رخ میکشد و وقتی با یک ملودی خوب همراه میشود یک خوانندهی خوب اما به قهقرا رفته را دوباره زنده میکند. بخشهایی از این ترانه مثل «دلگیرم از این شهر ِ سرد، این کوچه های بیعبور/وقتی به من فکر می کنی،حس می کنم از راه ِ دور» و «آخر یه شب این گریه ها/سوی چشامو می بَره/عطرت داره از پیرهنی/ که جا گذاشتی می پره!» عالیست! همکار خوبم، خانم مونا برزویی، در این ترانه به خوبی حسی عمیق را بیآنکه دست به حرکات محیرالعقول فرمی بزند منتقل کرده و این مسئله در روزگار «فرمزده»ی ما چیز کمی نیست! تنها همیشه در مورد ترانههای مونا برزویی حسرتی عمیق با من بوده، حسرت اینکه چرا اینهمه حس باشکوه خانمانه را (به عمد از تعابیر دخترانه یا زنانه استفاده نکردم) نباید با صدای یک زن بشنویم! درست است که نمیشود برای احساسات عاشقانه، جنسیت قائل شد، اما من، با دریافتی کاملا شخصی، بسیاری از سطور ترانههای خانم برزویی، مثل بخشهایی که در بالا نقل کردم و بخشهایی از یک ترانهی خوب دیگرشان، کوه، را خانمانه میبینم و با وجود اجرای خوب خوانندگانشان- در مورد کوه، علی لهراسبی- دوستتر میداشتم آنها را با صدای یک خوانندهی زن بشنوم. شک ندارم در مورد سطرهای زیر تاثیرگذاری ترانه دوچندان میشد:
«منم اونکه تو رو داده به مهتاب!
کسی که روتو میپوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش ِ تو کم نیست
می خوام یادم بره.. دست خودم نیست!»
شک ندارم حتا اگر ترانهسرای سطور بالا را نمیشناختم، میتوانستم حدس بزنم که یک خانم آنها را نوشته. فراموش نکنیم در روزگاری که زنان ترانهسرا، با حسی مردانه مینویسند، وجود ترانهسرایانی مثل مونا برزویی غنیمت است. برای او آرزوی موفقیت بیش از پیش و روزهایی سرشار از ترانههای شاد عاشقانه دارم.