200 کارتون معروف 200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 18 آذر ماه سال 1388
دخترم

شعر ساده و کودکانه‌ای برای دخترمان! که چهار ماه دیگر به دنیای ما پا می‌گذارد!


دخترم

دخترم همین روزا دنیا می‌آی
رو زمین آدما پا می‌ذاری
می‌آی و با اومدن به خونه‌مون
با خودت امید و شادی می‌آری

دخترم! یادت باشه که خونه‌مون
خونه‌ی یه عشق پاک و بی‌ریاست
مادرت عاشق‌ترین زن زمین
پدرت یه شاعر بی‌ادعاست

شاعری که تو خیابونای شهر
گریه کرد و بازَم از شادی نوشت
خسته از خواب یه پرواز بلند
تو قفس موند و از آزادی نوشت
**
دخترم! فرشته‌ی زیبای من!
کاشکی دنیای تو آفتابی باشه
پرِ پروازتُ هیشکی نچینه
آسمونِ رویاهات آبی باشه

کاشکی تو ایرانِ فرداهای تو
همه بیدار، همه دل‌شاد باشن
کاشکی اون روز برسه که تو وطن
همه‌ی آدما آزاد باشن
**
دخترم! اگه یه روز از روزگار
از زمین و آدماش خسته شدی
اگه عاشق شدی و دلت شکست
اگه تنها، اگه پربسته شدی

بِدون اینُ که وجودت رو زمین
حاصل یه عشقِ بی‌نهایته
حاصل عشق دو آدم که فقط
آرزوشون واسه تو سعادته

18/آذر/1388

دوشنبه 2 آذر ماه سال 1388
بیزاری

«برای میثم یوسفی که مثل من آرزو دارد خوب و تمیز بمیرد!»

دیشب برای تو می‌مردم
امشب برای خودم زنده‌م
حسی برای ضجه زدن نیست
واسه همینه که می‌خندم

دیشب تو پیش دلم بودی
امشب به راه خودم می‌رم
مثل یه خر تو گِل فرو رفتم...
من آرزومه تمیز بمیرم!

من آرزومه شکل خودم باش
نه شکل خنده‌های تو قاب پوسیده
بیزارم از نمایش تزویر و
از آینه‌ای که رو اون نگات ماسیده

دست خودم که نیست
با این که دوستت دارم
از هرچی بوی تو می‌ده
شدید بیزارم

...

سه شنبه 19 آبان ماه سال 1388
ناگفته ها

نمایی از فرهنگسرای دانشجو (شفق)

1)

پنجشنبه‌ی هفته‌ی پیش، بعد از مدت‌ها -که دقیقش دو سال و نیم می‌شود- به خانه‌ی ترانه رفتم. به جلسه‌ای که هنوز به همت افشین یداللهی و دیگر دوستان پا برجاست و همچنان به کار خود ادامه می‌دهد. جلسه طبق روال سال گذشته در «کانون ادبیات ایران» برگزار شد و حاصلش برای من، شنیدن چند ترانه‌ی خوب و البته دیدار بسیاری از دوستان قدیمی بود.
خوشبختانه قرار است از این هفته این جلسات در «فرهنگسرای دانشجو» یا همان شفق خودمان در یوسف‌آباد برگزار شود. سالن آمفی‌تئاتر این فرهنگسرا هم جای بیشتر و سن مناسب‌تری هم دارد، هم تا دلتان بخواهد حال و هوای نوستالژیک دارد. اگر شما هم هوای ترانه شنیدن به سرتان زده می‌توانید پنجشنبه همین هفته عصرتان را، از ساعت 14 تا 17، در شفق بگذرانید.

2)
از اردیبهشت، شروع کرده‌ام به خواندن فیلمنامه‌ها و نمایشنامه‌های «بهرام بیضایی». با خواندن هر نمایشنامه و فیلمنامه بیش از پیش متحیر شده‌ام از استادی او که به حق سزاوار این عنوان است. در فاصله‌ی میان خواندن دو فیلمنامه، «دیباچه نوین شاهنامه» و «اِشغال»، فرصت مطالعه‌ی «جدال با جهل» دست داد. کتابی که شرح گفتگوی «نوشابه امیری» با استاد است. گفتگویی که به ویژه در بخش نگاه بیضایی به مردم در فیلم‌هایش، بسیار آموختنی‌ست.
«جدال با جهل» را نشر ثالث در خرداد 88 منتشر کرده است.

3)
... و یک ترانه برای این روزها

ناگفته‌ها

رو به تنهایی نشستم، خاطراتم توی دستم
گوشه‌ی بغضم نوشتم، خیلی خسته‌م، خیلی خسته‌م
از خودم، از کار و بارم، از سکوت روزگارم
از منی که پر ابرم اما هرگز نمی‌بارم
خسته‌ام از این مترسک، از یه آینه پر شکلک
عاصی‌ام از این دورویی، از یقینی که پر از شک

«سینه‌م از نگفته‌های تلخ پره
رو سرم سایه‌ی یک گازانبره
قیچی سکوت به دست خودمه
دم به دم داره صدامو می‌بره»


یه جایی باید رهاشم، می‌تونم پرنده باشم
می‌تونم از این هوای بد و آلوده جداشم
جراتم باش تا نسوزم، گوشه‌ی قفس نپوسم
کمکم کن تا بتونم روی خورشیدُ ببوسم

«سینه‌م از نگفته‌های تلخ پره
رو سرم سایه‌ی یک گازانبره
قیچی سکوت به دست خودمه
دم به دم داره صدامو می‌بره»


ح.ع

یکشنبه 19 مهر ماه سال 1388
معتاد!
اولین جشنواره ترانه را، خانه‌ی ترانه با همراهی چلچراغ برگزار کرد. برخلاف این بار که به ترغیب و اصرار میثم در جشنواره ترانه‌های سرزمین مادری شرکت کردم، آن‌روزها برایم سرشار انگیزه و امید به آینده‌ی ترانه بود. خاطرم هست که سه ترانه در ژانرهای عاشقانه و اجتماعی را فرستادم و در نهایت ترانه‌ی «معتاد» دیپلم افتخار بهترین ترانه‌ی عاشقانه را برد. تندیس برترین ترانه‌ی عاشقانه را رفیق دیرآشنایم «علی احمدی» برد و ترانه‌سرای خوب خانم «فروه مخصوص» دیپلم افتخار دیگری را. قرار گرفتن در کنار این دو همکار خوب، و البته متاسفانه کم‌کار، برایم همیشه از خود آن جایزه مهم‌تر بوده و هست.
در همان سالها، یعنی اوایل دهه هشتاد، این ترانه را در اولین و آخرین کتاب ترانه‌ام «می‌بوسمت ای ماه» چاپ کردم. همان زمان هم حس می‌کردم این ترانه سطرهای گمشده‌ای دارد و باید کاملش کرد. این اتفاق به تازگی افتاد و آنچه می‌خوانید نسخه‌ی به‌روز شده‌ی آن ترانه‌ی قدیمی است.


این ترانه را پیشکش می‌‌کنم به «افشین یداللهی» که همیشه به من و این ترانه لطف بی‌حدی داشته است.

معتاد

ما به هم معتادیم! عاشق اما هرگز
تا لبِ خطِ سقوط، تا چراغ قرمز

ما به هم معتادیم! مثل دو هم‌زنجیر!
نه همیشه خرسند، نه همیشه دلگیر

با همیم و تنها، می‌گریزیم از هم
شبی همچون زخمیم، شب دیگر مرهم

ما به هم معتادیم! به شب همدیگر
به نفس‌های درد، به عذاب آخر

طاقت ماندن نیست، جرات دوری نیز
گرچه سبزیم اما، از درون چون پاییز

همچو برگ خشکی در مسیر بادیم
بیقرار هم نه! ما به هم معتادیم!


× با یک دنیا احترام به «ایرج جنتی عطایی» که فاصله میان «محتاج» او و «معتاد» من، از اینجاست تا دهه‌ی پنجاه، از بزرگی ایرج تا کوچکی من

شنبه 18 مهر ماه سال 1388
نقطه. سر خط
از سال 1380 که اولین وبلاگم را با نام «بی‌سرزمین‌تر از باد» در پرشین بلاگ راه انداختم، تا امروز، چند بار وبلاگ‌نویسی را کنار گذاشته‌ام و دوباره فکرش به سرم زده و از نو شروع کرده‌ام. «گزاره» در بلاگفا و همین وبلاگ با نام «رادیو سکوت» در بلاگ اسکای تجربه‌های بعدی وبلاگ‌نویسی‌ام بوده‌اند. هر بار به امید اینکه جدی‌تر و در موضوعات متنوع‌تری بنویسم وبلاگی را شروع کرده‌ام اما زودتر از آنچه تصور کرده بودم، کم آورده‌ام و فقط هر ازگاهی با شعری یا ترانه‌ای وبلاگم را به‌روز کرده‌ام.
این وبلاگ تعطیل کردن‌ها و دوباره از نو شروع کردن‌ها بی‌تردید تابعی از شرایط روحی و کاری و... بوده است، هر چند همیشه برای تنبلی در نوشتن بهانه فراوان است. گذشته از این‌ها برای من که بیش از هشت سال است با نام واقعی‌ خودم –و نه اسامی مستعار- در اینترنت فعالیت کرده‌ام، وبلاگ‌نویسی نوعی به نمایش گذاشتن همگانی روحیات و علائق و نقطه‌ضعف‌هایی است که هم به پیدا کردن دوستان جدید و خوب منجر شده و هم به زیرآب خوردن‌های آنچنانی! تا حدی که آدم خودسانسورگری مثل من را هم چند باری اساسی گرفتار کرده.
مختصر اینکه دوباره این وبلاگ را فعال کرده‌ام. اسمش را به «گلادیاتوری با خودکار بیک» تغییر داده‌ام –شاید باز هم آن را عوض کنم، خیلی در قید و بند اسمش نیستم- امیدوارم اینجا بتوانم بیشتر و بهتر بنویسم.

××
این هم شعر کوتاهی برای شروع:

گوسفندها را
یک به یک سر می‌بری
اما دریغ از اندکی خواب
                        آقای قصاب!

شنبه 2 خرداد ماه سال 1388
پرسش

 در کدام بهار
سبز می‌شود این چراغ قرمز؟!
چند واژه مانده تا
اتمام این جدول نیمه‌تمام؟!
کجا حرف‌های مشترک ما به هم می‌رسند؟!

چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1388
در نبودن تو

تو اگر نبودی
شعر هذیان بود
جای پرنده در لغت‌نامه خالی می‌ماند
نسل فرشته‌های بی بال منقرض می‌شد
خواب نوزادانِ انگشت به دهان مختل بود

 

اگر تو نبودی
شب از خود می‌گریخت
خانه بوی نان نمی‌داد
ترانه جز به نت سکوت زمزمه نمی‌شد
ارتباط با معشوق مورد نظر امکان‌پذیر نبود

 

تو نبودی اگر
جهان روی گسل زلزله بود
جاده‌ها به دره می‌افتاند
درخت‌ها برای هم کبریت می‌کشیدند
آرامش را باید از بازار سیاه می‌خریدیم

 

نبودی تو اگر
تو اگر نبودی
نبودی اگر تو
تو نبودی اگر
اگر تو نبودی
زبان به هم می‌ر
                        ی
                    خ
                   ت.
فارسی پنج حرف کم داشت!
 

(ح.ع)

شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1388
«هاله لویا...»

 

ما به نوشته‌های شما ایمان آورده‌ایم!
خانم رولینگ!
نسخه‌ی اول کتاب‌هاتان
با ماشین‌های ضدِ گلوله جا به جا می‌شوند
و چیزی نمانده تیراژشان
رکوردِ کتاب مقدس را بشکند!

 

ما به اعجاز شما ایمان آورده‌ایم!
لطفاً به هری پاتر بگویید
با چوب دستِ جادوگری‌اش
همینگوی را
دوباره زنده کند!

 

«یغما گلرویی» 

از کتاب در حال انتشار «باران برای تو می‌بارد»

شنبه 29 فروردین ماه سال 1388
نامه‌ای سرگشاده به یک همسر گرامی!

 

فردا، 30 فروردین، دومین سالگرد آغاز هم‌سقفی و همراهی من و توست! برای من که روزگاری دقایق با تو بودن را از میان روزهای سنگین تنهایی جستجو می‌کردم و غنیمت می‌دانستم، دو سال با هم بودن، یعنی بهشتی که خوابش را هم ندیده بودم! دو سالی که به خاطرات خوش و تجربه‌های آموختنی گذشت. دو سالی که در آن دنیای واقعی را با تمام وجود لمس کردیم و فهمیدیم که با شعر و احساس و دوست‌داشتن‌ِ صرف، نمی‌شود چرخ زندگی را چرخاند اما بی همه‌ی این‌ها، زندگانی، زنده‌مانی است و تلاشی بیهوده برای نفس کشیدن!  

در تمام این دو سال پا به پای هم جنگیدیم و سنگر به سنگر جلو رفتیم. اکنون که سر بر می‌گردانم و راهِ رفته را نگاه می‌کنم، می‌بینم همه جا خدای خوب، خدای بزرگ، نه تنها دستان ما را گرفته‌، که ما را بر شانه‌های خود نهاده و از سنگلاخ سختی‌ها و مشکلات روزمره عبور داده است. می‌بینم اگر عشق نبود و دوست داشتن جایی در زندگی ما نداشت، توان انجام درصدی از آنچه انجام شده را نداشتم و «تو» انگیزه‌ی تمام تلاش‌هایم بوده‌ای و هستی و خواهی بود!  

... و چه باک از انتشار عمومیِ این احساس! بگذار از میان میلیاردها میلیارد صفر و یکی که مترجم خبرهای هولناک جنگ و کشتار و پیام‌آور مرگ هستند، این چند سطر از عشقی بگویند که در میان یکی از هزاران هزار خانه‌ی استیجاری این شهر بزرگ نفس می‌کشد و سختی‌های زندگی روزمره را تاب می‌آورد و به فرداهای روشن، امیدوار است. و مگر نه اینکه دوست داشتن را باید با صدای بلند اما نجیبانه فریاد زد تا تکثیر شود و جهان را بگیرد!
راستش را بخواهی، می‌خواستم برایت شعری بنویسم، دیدم حرفهایم در هیچ شعری نمی‌گنجد. آنچه تو دراین چند سال، سخاوتمندانه وقف «من» و «ما» و زندگی مشترکمان کردی را با هیچ شعری نمی‌توان سرود. پس ببخش دستان مرا و زبانم را که جز واژه، هیچ چیز دیگری برای به پای تو ریختن و تقدیم تو کردن ندارد. ببخش این شاعر بی‌شعر و این ترانه‌سرای بی‌ترانه را، که از شاعری تنها برایش اندوهِ گاه به گاه و دلتنگی‌های بی‌دلیل مانده و سکوتی که تو بزرگوارانه تحمل می‌کنی. ببخش که هرگز نتوانست آرام‌بخش خستگی‌هایت و مرهم درد شانه‌هایت باشد، تویی که خستگی راه و سختی کار و شلخته‌گی‌های تمام‌نشدنی مرا تاب می‌آوری و دم نمی‌زنی. 

...ببخش اگر این نوشته آنچنان که شایسته‌ی تو و چنین مناسبتی است شاعرانه نشد. واقعیت حضور من و تو در کنار هم، نفس کشیدنمان و عاشق ماندنمان، در جهانی که عشق را به پشیزی نمی‌خرد از هر شعری شاعرانه‌تر است. تنها این را بدان که مرد تو، تمام شعرهای عاشقانه‌ را و تمام خوبی‌های جهان را تنها برای تو می‌خواهد. تویی که شیرزن کار و کدبانوی خانه و بانوی ترانه‌های عاشقانه‌ی منی! از دیروزهای دور تا فرداهای همیشه!

 

ترانه‌ی آرامش

 

جهانم با تو آرومه، به سمت روشنی می ره
تموم شادمانی شو شب از تو وام می گیره

 

تو که باشی دیگه جنگی توی عالم نمی مونه
همه آرامش دنیا همین جاست توی این خونه

 

نه حرفام غصه آلوده نه بغضی تو گلو دارم
برای توست که می خونم، کنار توست که بیدارم

 

ستاره با تو نزدیکه، کنارت سختی آسونه
دلیل بی قراریمو کسی جز تو نمی‌دونه

 

کسی جز تو نمی‌تونه منو بشناسه از آهَم
بگیره غربتو از من، بشه اینگونه همراهم

 

کسی جز تو که همرامی مث عطر یه بابونه
مث شعری که تا آخر به یاد واژه می‌مونه

 

جهانم با تو آرومه، کنارت لحظه سرشاره
تموم مهربونی‌ها از آغوش تو می‌باره


ح.ع

شنبه 15 فروردین ماه سال 1388
برای شروع سال...

1)
سفرهای نوروزی به من و همسر گرامی بسیار بسیار خوش گذشت. جای همه‌ی شما خالی!

 

2)
سریال Lost را همزمان با پخش جهانی‌اش دنبال می‌کنیم. Prison Break را تا آخرین قسمت پخش شده دیده‌ایم. اواسط فصل 6 سریال 24 هستیم. Heroes را هم در اواسط فصل 3 رها کرده‌ایم تا بعد از اتمام این فصل 24 ادامه‌اش را ببینیم. Alias را هم در نوبت تماشا داریم!!
راستش را بخواهید آن اوایل از اینکه تمام اوقات فراغتمان را به جای تماشای فیلم‌های درجه یک هنری صرف تماشای سریال‌های تلویزیونی می‌کنیم، عذاب وجدان داشتم. اما چند وقتیست به این نتیجه رسیده‌ام که اتفاقا دیر هم کرده‌ایم و زودتر باید این پدیده‌های شگرف دنیای سرگرم‌سازی را درک می‌کردیم. اهل فن در مدح و ذم این سریال‌ها بسیار نوشته‌اند و حتماً خواهند نوشت، نقداً این را داشته باشید که بسیاری از این سریال‌ها آخر سرگرمی است.
دعای آخر: خداوندا مباد که تماشای دلبری‌های «کیت» در Lost و هوشمندی‌های «مایکل اسکوفیلد» در Prison Break و دلاوری‌های «جک باور» در 24 ما را از مطالعه‌ی آثار فخیم ادبی و تماشای شاهکارهای عظیم سینمایی دور سازد!!!

 

3)
چند وقت پیش داشتم آرشیو ترانه‌هایم را مرتب می‌کردم که به نتیجه‌ی جالب و البته ناامید کننده‌ای رسیدم. در سه چهار سال اخیر این بنده‌ی حقیر 42 ترانه را برای اجرا به خوانندگان محترم واگذار کرده‌ام، در حالی که تا امروز تنها 2 ترانه از من منتشر شده، که راستش را بخواهید اولی بدون اجازه‌ی من بوده! حالا اینکه چرا این خوانندگان عزیز ترانه‌ها را انتخاب کرده‌اند، هزینه‌ی واگذاری‌اش را داده‌اند اما منتشرش نمی‌کنند معلوم نیست. بسیاری از این کارها با وجود دریافت مجوز از ارشاد در مرحله‌ی پخش متوقف مانده‌اند. نمی‌دانم ایراد از ترانه‌های مزخرف من است یا از شانس مزخرف‌ترم و یا از سیستم معیوب تولید و پخش در بازار موسیقی؟! شاید هم هر سه!
به هر صورت بعضی از همکاران از جمله «کیوان رجبی»-که سه ترانه در آلبومش دارم- و «امیر فاتحی» خبر از انتشار آلبوم‌هایشان در سال جاری داده‌اند. خودشان که –البته از خوش‌قول‌ترین و حرفه‌ای‌ترین دوستانم هستند-خیلی خوش‌بینند، من هم تلاش می‌کنم خوش‌بین باشم و در سال 88 پشت دستم را داغ بگذارم و با خواننده‌های آلبوم اولی که اسپانسر ندارند، با سرمایه‌ی شخصی آلبوم جمع می‌کنند و بدتر از همه در اخلاق و عمل آماتور و مبتدی هستند کار نکنم!!

 

4)
دلم برای بچه‌های خانه‌ی ترانه خیلی تنگ شده! بابک صحرایی، علی احمدی، روزبه بمانی، اسد وجودی، ساناز صفایی، کوروش سمیعی، حمیدرضا صمدی، نیما کوکلانی، نادر بختیاری و ... افشین یداللهی، افشین سیاهپوش، سعید امیراصلانی و نیلوفر لاری‌پور هم که جای خود دارند! از جمع دوستان قدیمی تنها با یغما و کمی با میثم یوسفی و آرش افشار در ارتباطم. امیدوارم بشود روزی همه را دوباره دور هم جمع کرد...
دلتنگتم رفیق، دلتنگ یک حریق
دلتنگ لحظه‌ای بی‌حسرت و دریغ...

   1      2      3      >>