X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

فانوس

چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1389

 فانوس روشن کن! شب اتفاقی نیست...

خورشید خاموشه، اینجا چراغی نیست...

فانوس روشن کن! تا عشق پیداشه

تا ماهی این تُنگ راهیِ دریاشه

پنهون نشو تو شب! این راه مسدوده

خاموش می‌میریم...تا بوده این بوده

تا بوده غم بوده رو شونه‌های ما

تقدیرُ بشکن تا روشن بشه فردا

از کینه خالی شو! از هر چی تاریکه

تا بوسه هجرت کن! خورشید نزدیکه

این خواب سنگینو وقف پریدن کن!

شب اتفاقی نیست...فانوس روشن کن!

سوفیا، فرشته‌ی کوچک خانه‌ی ما

جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1389

 

سوفیا، فرشته‌ی کوچک خانه‌ی ما، ۲۹ فروردین، هم‌زمان با سالگرد ازدواجمان به دنیا آمد! دیر آپدیت کردن و خبر رسانی با تاخیرم را به حساب مشغله‌های این چند روزه بگذارید. گرچه در همان روز تولدش در فیس‌بوک دوستان خوبم شرمنده‌ام کردند. 

در اولین فرصت این پست ادامه خواهد یافت...

به جای بهاریه

چهارشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1388

هر سال، این روزها، در وبلاگم بهاریه‌ می‌نویسم. امسال به جای آن، این چند شعر بهاری تقدیم به همه‌ی دوستانی که چشم به امید بهار پیش رو دارند، با دلی امیدوار و قلبی صبور و قدم‌هایی با استقامت!
ناگفته پیداست که این شعرها و تمام شعرهای عاشقانه‌ام پیشکشی‌ست به همسرم،روشنک، که روشنایی همیشه‌ی زندگی‌ام بوده و هست.... و کودکی که در راه است!

نه!
سال تحویل نشده
تو را دیده ماهی قرمز
که جُم نمی‌خورد!
××
دق می‌کند
شاخه‌نبات از حسادت
حافظ را که به دست می‌گیری!
××
آسمان به زمین نمی‌رسد
اما دیدن اشک‌های تو هم ساده نیست
گل‌ها را تو آب بده
پیازها را من پوست می‌کنم!
××
به خانه خوش آمدی
بنفشه‌ی من!
بهار به پیشوازت هفت‌سین چیده

حسن علیشیری
اسفند 1388

از یادداشت های پراکنده

سه‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1388

1)
شغلم را عوض کرده‌ام، با انسان‌های خوبی سر و کار دارم و این در روزگار عجیب و غریب ما غنیمتی‌ست. بزرگترین سختی‌اش دوری راه است، گرچه صد و ده کیلومتر رانندگی در روز فرصت خوبی‌ست برای دوباره شنیدن همه‌ی شعرخوانی‌های شاملو. گاهی هم بعضی برنامه‌های «رادیو جوان» را گوش می‌دهم...البته آن‌هایی که روی اعصابم نباشد. «جلال سمیعی» برای «نفس عمیق» که عصرها پخش می‌شود، داستانک‌هایی را می‌نویسد که شنیدنی‌ست. گاهی که اعصاب و روانم به‌ هم ریخته «شاهین نجفی» گوش می‌دهم؛ باور کنید در ترافیک «همت» خیلی می‌چسبد!


2)

منتظر تولد دخترمان هستیم و اتاقش را می‌چینیم، حس غریبی دارد این کار. آنقدر دلنشین که در این واژه‌ها نمی گنجد.


3)
رانندگی در ایران پدیده‌ی غریبی‌ست، خیلی‌ها در موردش گفته‌اند و نوشته‌اند و غر زده‌اند. من هم تصمیم گرفته‌ام هر از گاهی در اینجا از تجربیاتم در بزرگراه‌ها و خیابان‌های تهران و کرج بنویسم. خدا را چه دیدید شاید خودش برای خودش نوعی «راهنمای رانندگی در ایران» شد! 


درس 1:
چراغ‌های جلوی خودرو کاربردهای مختلفی دارد. ساده‌ترینش این‌ است که وقتی هوا تاریک می‌شود، آن‌ها را روشن می‌کنند تا فضای مقابل راننده روشن ‌شود. بنا بر اصول ساده‌ی فیزیک این امر باعث می‌شود رانندگان دیگر خودروها نیز از وجود خودرویی که چراغ‌هایش را روشن‌ کرده مطلع می‌شوند و دست و پایشان را جمع کنند تا خدای نکرده تصادمی رخ ندهد. در ایران، روشن کردن چراغ‌های خودرو با میزان تسلط راننده نسبت معکوس دارد. به این معنا که هرچه راننده خود را راننده‌تر بداند بیشتر از روشن‌ کردن چراغ‌ها خودداری به عمل می‌آورد، به بیان دیگر نیازی به آن‌ها نمی‌بیند. این امر در بزرگراه‌ها از شدت بیشتری برخوردار است، تا جایی که روشن‌کردن چراغ‌ها اصلاً برای خیلی‌ها اُفت دارد. این عده از رانندگان شریف معتقدند این کار نه تنها ضرری ندارد بلکه در مصرف برق خودرو هم صرفه‌جویی می‌شود!! وقتی هم قصد سبقت گرفتن دارند آنچنان چند بار توسط چراغ‌های زئون خود نوربالا می‌زنند که چشم راننده‌ی جلویی تا چند دقیقه‌ای تار می‌شود و جایی را نمی‌بیند. 


نکته 1: این نوع رانندگی، آنقدر در کشور ما رایج است که اصطلاح «حرکت با چراغ خاموش» وارد ادبیات سیاسی ما نیز شده است.


نکته 2: خلاصه اینکه مراقب خودروهایی که با سرعت 150 کیلومتر در ساعت و با چراغ خاموش ناگهان پشتتان ظاهر می‌شوند باشید. دست و پایتان را گم نکنید، در دل فاتحه‌ای به روح پدر و مادر راننده‌ی محترم بفرستید و مسیر را برای ادامه‌ی حرکتش باز کنید.

دخترم

چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388

شعر ساده و کودکانه‌ای برای دخترمان! که چهار ماه دیگر به دنیای ما پا می‌گذارد!


دخترم

دخترم همین روزا دنیا می‌آی
رو زمین آدما پا می‌ذاری
می‌آی و با اومدن به خونه‌مون
با خودت امید و شادی می‌آری

دخترم! یادت باشه که خونه‌مون
خونه‌ی یه عشق پاک و بی‌ریاست
مادرت عاشق‌ترین زن زمین
پدرت یه شاعر بی‌ادعاست

شاعری که تو خیابونای شهر
گریه کرد و بازَم از شادی نوشت
خسته از خواب یه پرواز بلند
تو قفس موند و از آزادی نوشت
**
دخترم! فرشته‌ی زیبای من!
کاشکی دنیای تو آفتابی باشه
پرِ پروازتُ هیشکی نچینه
آسمونِ رویاهات آبی باشه

کاشکی تو ایرانِ فرداهای تو
همه بیدار، همه دل‌شاد باشن
کاشکی اون روز برسه که تو وطن
همه‌ی آدما آزاد باشن
**
دخترم! اگه یه روز از روزگار
از زمین و آدماش خسته شدی
اگه عاشق شدی و دلت شکست
اگه تنها، اگه پربسته شدی

بِدون اینُ که وجودت رو زمین
حاصل یه عشقِ بی‌نهایته
حاصل عشق دو آدم که فقط
آرزوشون واسه تو سعادته

18/آذر/1388

بیزاری

دوشنبه 2 آذر‌ماه سال 1388

«برای میثم یوسفی که مثل من آرزو دارد خوب و تمیز بمیرد!»

دیشب برای تو می‌مردم
امشب برای خودم زنده‌م
حسی برای ضجه زدن نیست
واسه همینه که می‌خندم

دیشب تو پیش دلم بودی
امشب به راه خودم می‌رم
مثل یه خر تو گِل فرو رفتم...
من آرزومه تمیز بمیرم!

من آرزومه شکل خودم باش
نه شکل خنده‌های تو قاب پوسیده
بیزارم از نمایش تزویر و
از آینه‌ای که رو اون نگات ماسیده

دست خودم که نیست
با این که دوستت دارم
از هرچی بوی تو می‌ده
شدید بیزارم

...

ناگفته ها

سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1388

نمایی از فرهنگسرای دانشجو (شفق)

1)

پنجشنبه‌ی هفته‌ی پیش، بعد از مدت‌ها -که دقیقش دو سال و نیم می‌شود- به خانه‌ی ترانه رفتم. به جلسه‌ای که هنوز به همت افشین یداللهی و دیگر دوستان پا برجاست و همچنان به کار خود ادامه می‌دهد. جلسه طبق روال سال گذشته در «کانون ادبیات ایران» برگزار شد و حاصلش برای من، شنیدن چند ترانه‌ی خوب و البته دیدار بسیاری از دوستان قدیمی بود.
خوشبختانه قرار است از این هفته این جلسات در «فرهنگسرای دانشجو» یا همان شفق خودمان در یوسف‌آباد برگزار شود. سالن آمفی‌تئاتر این فرهنگسرا هم جای بیشتر و سن مناسب‌تری هم دارد، هم تا دلتان بخواهد حال و هوای نوستالژیک دارد. اگر شما هم هوای ترانه شنیدن به سرتان زده می‌توانید پنجشنبه همین هفته عصرتان را، از ساعت 14 تا 17، در شفق بگذرانید.

2)
از اردیبهشت، شروع کرده‌ام به خواندن فیلمنامه‌ها و نمایشنامه‌های «بهرام بیضایی». با خواندن هر نمایشنامه و فیلمنامه بیش از پیش متحیر شده‌ام از استادی او که به حق سزاوار این عنوان است. در فاصله‌ی میان خواندن دو فیلمنامه، «دیباچه نوین شاهنامه» و «اِشغال»، فرصت مطالعه‌ی «جدال با جهل» دست داد. کتابی که شرح گفتگوی «نوشابه امیری» با استاد است. گفتگویی که به ویژه در بخش نگاه بیضایی به مردم در فیلم‌هایش، بسیار آموختنی‌ست.
«جدال با جهل» را نشر ثالث در خرداد 88 منتشر کرده است.

3)
... و یک ترانه برای این روزها

ناگفته‌ها

رو به تنهایی نشستم، خاطراتم توی دستم
گوشه‌ی بغضم نوشتم، خیلی خسته‌م، خیلی خسته‌م
از خودم، از کار و بارم، از سکوت روزگارم
از منی که پر ابرم اما هرگز نمی‌بارم
خسته‌ام از این مترسک، از یه آینه پر شکلک
عاصی‌ام از این دورویی، از یقینی که پر از شک

«سینه‌م از نگفته‌های تلخ پره
رو سرم سایه‌ی یک گازانبره
قیچی سکوت به دست خودمه
دم به دم داره صدامو می‌بره»


یه جایی باید رهاشم، می‌تونم پرنده باشم
می‌تونم از این هوای بد و آلوده جداشم
جراتم باش تا نسوزم، گوشه‌ی قفس نپوسم
کمکم کن تا بتونم روی خورشیدُ ببوسم

«سینه‌م از نگفته‌های تلخ پره
رو سرم سایه‌ی یک گازانبره
قیچی سکوت به دست خودمه
دم به دم داره صدامو می‌بره»


ح.ع

معتاد!

یکشنبه 19 مهر‌ماه سال 1388
اولین جشنواره ترانه را، خانه‌ی ترانه با همراهی چلچراغ برگزار کرد. برخلاف این بار که به ترغیب و اصرار میثم در جشنواره ترانه‌های سرزمین مادری شرکت کردم، آن‌روزها برایم سرشار انگیزه و امید به آینده‌ی ترانه بود. خاطرم هست که سه ترانه در ژانرهای عاشقانه و اجتماعی را فرستادم و در نهایت ترانه‌ی «معتاد» دیپلم افتخار بهترین ترانه‌ی عاشقانه را برد. تندیس برترین ترانه‌ی عاشقانه را رفیق دیرآشنایم «علی احمدی» برد و ترانه‌سرای خوب خانم «فروه مخصوص» دیپلم افتخار دیگری را. قرار گرفتن در کنار این دو همکار خوب، و البته متاسفانه کم‌کار، برایم همیشه از خود آن جایزه مهم‌تر بوده و هست.
در همان سالها، یعنی اوایل دهه هشتاد، این ترانه را در اولین و آخرین کتاب ترانه‌ام «می‌بوسمت ای ماه» چاپ کردم. همان زمان هم حس می‌کردم این ترانه سطرهای گمشده‌ای دارد و باید کاملش کرد. این اتفاق به تازگی افتاد و آنچه می‌خوانید نسخه‌ی به‌روز شده‌ی آن ترانه‌ی قدیمی است.


این ترانه را پیشکش می‌‌کنم به «افشین یداللهی» که همیشه به من و این ترانه لطف بی‌حدی داشته است.

معتاد

ما به هم معتادیم! عاشق اما هرگز
تا لبِ خطِ سقوط، تا چراغ قرمز

ما به هم معتادیم! مثل دو هم‌زنجیر!
نه همیشه خرسند، نه همیشه دلگیر

با همیم و تنها، می‌گریزیم از هم
شبی همچون زخمیم، شب دیگر مرهم

ما به هم معتادیم! به شب همدیگر
به نفس‌های درد، به عذاب آخر

طاقت ماندن نیست، جرات دوری نیز
گرچه سبزیم اما، از درون چون پاییز

همچو برگ خشکی در مسیر بادیم
بیقرار هم نه! ما به هم معتادیم!


× با یک دنیا احترام به «ایرج جنتی عطایی» که فاصله میان «محتاج» او و «معتاد» من، از اینجاست تا دهه‌ی پنجاه، از بزرگی ایرج تا کوچکی من

نقطه. سر خط

شنبه 18 مهر‌ماه سال 1388
از سال 1380 که اولین وبلاگم را با نام «بی‌سرزمین‌تر از باد» در پرشین بلاگ راه انداختم، تا امروز، چند بار وبلاگ‌نویسی را کنار گذاشته‌ام و دوباره فکرش به سرم زده و از نو شروع کرده‌ام. «گزاره» در بلاگفا و همین وبلاگ با نام «رادیو سکوت» در بلاگ اسکای تجربه‌های بعدی وبلاگ‌نویسی‌ام بوده‌اند. هر بار به امید اینکه جدی‌تر و در موضوعات متنوع‌تری بنویسم وبلاگی را شروع کرده‌ام اما زودتر از آنچه تصور کرده بودم، کم آورده‌ام و فقط هر ازگاهی با شعری یا ترانه‌ای وبلاگم را به‌روز کرده‌ام.
این وبلاگ تعطیل کردن‌ها و دوباره از نو شروع کردن‌ها بی‌تردید تابعی از شرایط روحی و کاری و... بوده است، هر چند همیشه برای تنبلی در نوشتن بهانه فراوان است. گذشته از این‌ها برای من که بیش از هشت سال است با نام واقعی‌ خودم –و نه اسامی مستعار- در اینترنت فعالیت کرده‌ام، وبلاگ‌نویسی نوعی به نمایش گذاشتن همگانی روحیات و علائق و نقطه‌ضعف‌هایی است که هم به پیدا کردن دوستان جدید و خوب منجر شده و هم به زیرآب خوردن‌های آنچنانی! تا حدی که آدم خودسانسورگری مثل من را هم چند باری اساسی گرفتار کرده.
مختصر اینکه دوباره این وبلاگ را فعال کرده‌ام. اسمش را به «گلادیاتوری با خودکار بیک» تغییر داده‌ام –شاید باز هم آن را عوض کنم، خیلی در قید و بند اسمش نیستم- امیدوارم اینجا بتوانم بیشتر و بهتر بنویسم.

××
این هم شعر کوتاهی برای شروع:

گوسفندها را
یک به یک سر می‌بری
اما دریغ از اندکی خواب
                        آقای قصاب!

پرسش

شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1388

 در کدام بهار
سبز می‌شود این چراغ قرمز؟!
چند واژه مانده تا
اتمام این جدول نیمه‌تمام؟!
کجا حرف‌های مشترک ما به هم می‌رسند؟!

( تعداد کل: 36 )
<<    1       2       3       4    >>